شمارهٔ ۱ - ساقی نامه
ساقی خبرت نیست که ایام بهارستاین بیخبری مژده صد بوس و کنارست
در دست خرد چند توان دید عنان راساقی بده آن باده که بر عقل سوارست
آن باده که از پرتو آن پنبه و میناافروخته مانند انار و گل نارست
آن باده که چون فوج کشد لشکر اندوهیک کاسه آن از پی یک شهر حصارست
آن آتش افروخته کز گرمی وصفشچون رشته گوهر نفسم آبله دارست
از چهره ساقی بود آشفتگی زلفسودازده را موسم آشوب بهارست
بی جلوه مینا که برد گرد کدورتساغر نگشاید نظر از بسکه غبارست
من کیستم، آن مست که ترکیب وجودماز خاک در میکده و آب خمارست
هرچند که درهم ترم از تار گسستهشیرازهٔ احوال من از نغمهٔ تارست
در حیرتم از زاری طنبور که این طفلبدخو شود آندم که در آغوش و کنارست
جان در گرو ساقی و جان رهن مغنیهوش و خرد باخته خود در چه شمارست
دلبستهٔ سازیم و اسیر مِیِ نابیمگه موج شرابیم و گهی تار رُبابیم
ساقی بده آن آینه صورت و جان راآن صیقل مرآت دل و تیغ زبان را
زین باده صبوحی نتوان زانکه بیک جامخورشید دماند ز جبین باده کشان را
در جام دهن نه، چو حباب، ار نتوانیبرداشتن از رعشه زجا رطل گران را
سر رتبه ز می یافته و چرخ ز خورشیدبی آینه قدری نبود آینه دان را
از پرتو این باده شب از دهر نهان شدصد شکر که برچید شب جمعه دکان را
کشمیر و بهارست و سر روزه نداریمزاهد بمحرم فکنیم این رمضان را
ساقی نیم از حال خود آگاه، بمن دهآن آینه صورت احوال نهان را
کج کج رود از مستی و هر سوی فتد تیرزین باده اگر آب دهی چوب کمان را
گر حدت این باده بفولاد دهد آبنشتر چه عجب گر بگشاید رگ کان را
آن باده پرزور که سرپنجه تاکشاز خود بفشاندن ببرد رنگ خزان را
از ناخن موجش نتوان رنگ حنا شستزین باده اگر مایه دهی آبروان را
وقف کمر مطرب و ساقیست دو دستمکو دست دگر تا بکشم رطل گران را
دلبسته سازیم و اسیر می نابیمگه موج شرابیم و گهی تار ربابیم
در کلبه ما تا بکمر موج شرابستتا ساغر تبخاله ما پر می نابست
گر سر بفلک می کشد ایوان منقشدر خاک اگر نیست خمی خانه خرابست
هر جا که می و مطرب و معشوق دهد دستمعموره آراسته عالم آبست
می نوش که چشم بد ایام درین فصلپیوسته بخوابست اگر چشم حبابست
خوش گفت فلاطون بسکندر که درین دورگر سد غمی هست همین سد شرابست
غیر از لب کم حرف تو ساقی نشنیدمجائیکه میان می و ساغر شکرآبست
از مدرسه بگریز که بس تیره درونیدر پهلوی هم تنگ چو اوراق کتابست
محروم ز می زاهد ازین عقل تنک شدکشتی نتوان راند بهر جا تنک آبست
جز چهره می چشم حباب قدح ایامدر خواب چه دیدست که پیوسته بخوابست
زآب خضر و ملک سکندر نشکیبدآن رند که بی مطرب و ساقی و کبابست
دلبسته سازیم و اسیر می نابیمگه موج شرابیم و گهی تار ربابیم
ساقی بده آن گرمی هنگامه جم راگلدسته رنگین گلستان ارم را
زینسان که رسد محنت ایام پیاپیوای ار نرسانی دو سه جام پی هم را
هر گاه بمن دور رسد بوسه حسابستساقی بحریفان برسان باده کم را
آن می که نهی خشت خمش گر بسر خویشاز پای کشد راحت او خار الم را
آن باده که در کام دوات ار بچکانیاز تار رقم بخیه زند چاک قلم را
آن باده که از حدت آن محو توان کرداز لوح دل برهمنان نقش صنم را
آغاز بهاریست که بر سبزه تازهگر پای نهی پی کنی آهوی حرم را
از سبزه شکفتهست کنون هر گل خاکیزان سان که بود تازگی سکه درم را
ترسم که شود سد ره نشو و نمایشاین ابر که بر سبزه نهادست شکم را
داغم ز خط ساقی و از موج قدح همبهر چه بر آئینه نگارند رقم را
شوخی که بود ساقی ما مطرب ما اوستبگذار که قربان شوم آن تیغ دو دم را
دلبسته سازیم و اسیر می نابیمگه موج شرابیم و گهی تار ربابیم
مستیم و عنان دل خودکام نگیریمتا جام بود عبرت از ایام نگیریم
بی مِی به گلستان جهان عزت ما چیستچون لاله کبابیم اگر جام نگیریم
هر لحظه ز ساقی طلب باده ضرورستبیقدر بود هر چه بابرام نگیریم
زینسان که جهان را خبری از غم ما نیستما هم خبری از غم ایام نگیریم
خاکی که ملایم شود از سایه تاکیبر سر کمش از روغن بادام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم ماستما زنده به آنیم که آرام نگیریم
ما را که بتزویر و حیل نیست سر و کارآن صید حلالست که در دام نگیریم
زینسان که زمی آینه طبع جلا یافتزنگ ازتری طالع خود کام نگیریم
قرض رمضان نیست که واپس نتوان داداز پیرمغان باده چرا وام نگیریم
دیدیم که بر روی نگین نام چه آوردتا ننگ بود ما طرف نام نگیریم
ما هیچ نداریم جز از ساقی و مطربمنت نکشیم از کس و انعام نگیریم
دلبسته سازیم و اسیر می نابیمگه موج شرابیم و گهی تار ربابیم
زاهد که بود تیره شب صبح نمائیدر ظاهر پاک آینه روی ریائی
با آنکه شود گرد ز دامان ترش گلگیرند همه دامنش از بهر دعائی
در بادیه زهد، اگر راهنما اوستمشکل که برد جاده هم راه بجائی
ما را زحدیث می و ساقی که بدر بردمستیم و عجب نیست ز ما لغزش پائی
مشاطه آئینه بود روی تو ساقیآنرا که بود جام میش روی نمائی
خوش گوشه امنیست خرابات که آنجاصد توبه شکست و نشنیدیم صدائی
در میکده هر بیسر و پا را قدحی هستآراسته هر ذره بخورشید جدائی
عمامه تزویر برهن خم می کنای شیخ که در صومعه بی برگ و نوائی
ساقی ز پی نرگس بیمار تو دایمبرداشته مژگان بخدا دست دعائی
از بخت بجز نغمه و می ملتمسی نیستگر هیچ نخواهیم کم از آب و هوائی
دلبسته سازیم و اسیر می نابیمگه موج شرابیم و گهی تار ربابیم
خون در قدح باده کشان گر رمضان کردعید آمد ودر کاسه تقوی به از آن کرد
ساقی نه چنان تن بادا داد که مستانیکشب بتوانند قضای رمضان کرد
خم گرچه بسی دست نشان همچو سبو داشتیک یک بسوی محفل احباب روان کرد
با آنکه علاج همه دردی ز شرابستچون شیشه تهی گشت علاج خفقان کرد
هرچند که پر رفت و تهی باز پس آمدساقی بسفر کشتی می باز روان کرد
آن باده که گر شیشه می در بغل آیدچون غنچه گل جامه ازو رنگ توان کرد
تا باده بود شور و شر از بزم نخیزدآنگه که ز می جام تهی گشت فغان کرد
بگذار که دودی کند آن آتش پنهاندر خرقه چه شد زاهد اگر شیشه نهان کرد
با توبه و پیری سخن از ساقی و می چندخود را نتوانم چو بافسانه جوان کرد
هرچند غزل گوئی و مستی فن ما نیستچون طرح غزل کرد ظفرخان چه توان کرد
دلبسته سازیم و اسیر می نابیمگه موج شرابیم و گهی تار ربابیم