شمارهٔ ۳ - ترکیب بند در تهنیت نوروز و مدح شاه جهان
باد نوروزی ببستان مژده ها آورده استبلبلان را مایه برگ و نوا آورده است
گل چها دربار خواهد داشت کز فیض بهارهر کجا خاریست یک گلشن صفا آورده است
هر چه می آرد بهار از دیگری زیباترسترونمائی از برای رونما آورده است
عاقلان را تا درین موسم چو خود دیوانه دیدبید مجنون سجده شکری بجا آورده است
هر متاعی را خریداریست در بازار عشقگل همه برگ از سفر بلبل نوا آورده است
تا شود نظارگی بیگانه هوش و خرددیده نرگس نگاه آشنا آورده است
نو عروس لاله را وقف حنا بندان رسیددر میان، گل خورده خود را بجا آورده است
خار گشت از چرب نرمی رشته گلدسته هاباغبان این سازگاری از کجا آورده است
یاسمن در محشر نشو و نمای بوستاننامه ای چون روی ارباب وفا آورده است
زاری بلبل ز شوق گل بود پوشیده نیستسبزه را مژگان تر یارب ز شوق نام کیست
بهر ضبط گوهر شبنم که زیب گلشن استغنچه سرتاپا گریبان گل سراپا دامنست
یوسف گل در میان عصمت و تر دامنیستکز پس و پیشست هر چاکی که در پیراهنست
چون نسوزد آتش غیرت سراپا شمع راکز پر پروانه در پای شقایق خرمنست
سر بپیش افکنده نرگس فکر اینش برده استکافتاب لاله چون دایم بشب آبستنست
رنگ و بوی لاله و گل را چه می سنجی بهماز تن بیجان بسی ره تا بجان بی تنست
مفلسان باغ را بین غرق انعام بهارسبزه کاتش زسر نگذشته سرو گلشنست
در لباس این رخصت عیش است کز نقاش صنعلاله ساغر پیکر و نرگس صراحی گردنست
نیست شبنم اینکه تیغش را مرصع ساختهحرف شادابی گلشن بر زبان سوسنست
سرو چون طاووس می بودی زپای خود خجلگرنه جوش سبزه ساقش را بجای دامنست
سبزه را از بسکه سعی نامیه افراختهدر چمن هر دم غلط کرده بسروش فاخته
گل گرو از روی لیلی برده از خوش منظریسبزه چون مژگان مجنون می نماید از تری
باغبان چون دید لطف طبع موزونان باغسرو را خضری تخلص داد و گلرا آذری
نوبهار از بسکه آمد مهربان در روزگارغنچه را آورد باز از صنعت پیکانگری
عقده ها از بسکه وا شد زانبساط روزگارمشکل ار از دست آید بازی انگشتری
غنچه و مینای می در کار هم خوش می کنندبیزبان خنیاگری، بیدست پیراهن دری
زآب و رنگ لاله و گل نهرها بینی رواندر جهان آرا بپهنای خیابان هری
روز تا شب لاله زارش در نظر دارد سپهرشام بردارد از آنرو نسخه نیک اختری
لطف خاک گلشنش زانسانکه از آسیب پاگشته گلهای زمینش سربسر نیلوفری
تحفه دریا و کان مخزون جیب غنچه استدر بغل دارد دکان خویشتن را جوهری
برگ ناخن گشت و وا کرد از نقاب غنچه بندپرده تقوی چو گل باید بیک جانب فکند
شمع گلبن هر قدر برگی که برمی آورداز پی پروانه خود بال و پر می آورد
ناله بلبل ز بس در مغز گل جا کرده استگر کسی گل را ببوید دردسر می آورد
سرو یک یک راز گلشن را بگوش ابر گفتهر چه آنجا گفته او باران خبر می آورد
باغبان چشمش ز انوار تجلی پر شدستیوسف گلرا از آن تاب نظر می آورد
سبزه را چون جوهر تیغست سجاده بر آبپاکدامن رخت خود از آب بر می آورد
خار اگر بر روی بلبل می کشد تیغ جفادر میان گل از وفاداری سپر می آورد
چشم بر راه بهار موکب شاهنشهیستسرو کز دیوار گلشن سربدر می آورد
ظل حق صاحبقران ثانی و شاه جهانرازدان آفرینش کار آگاه جهان
ای بصورت پادشاه پادشاهان آمدهوز ره معنی بعالم قطب دوران آمده
گوهر از رشک کلامت می درد بر خویشتنزان صدف را جبه دایم بی گریبان آمده
تا نسیمی از قبولت بر گلستانها وزیدخار با گل خوش نما، چون چشم و مژگان آمده
میتراود از بلندیهای قدرت همچو ابرکز پی اصلاح حال زیردستان آمده
از سرایتهای خلقت در سیاستگاه قربزخم تیغت همچو گل خونریز و خندان آمده
از پی دریوزه گوهر زدست و تیغ توزخم شمشیرت چو گل وا کرده دامان آمده
می شود سویش روان تیغ زبانها همچو موجبسکه با طبعت سخن با آب حیوان آمده
جوی آب زندگی با عرض فیض دست توتنگ میدان تر بسی از نهر شریان آمده
از نثار عالم بالاست ما را هرچه هستگر گهر اعلاست ور ادنا ز عمان آمده
گرنه تیغت را خدا مفتاح هر فتح آفریدمی گشائی چون هزاران قلعه را از یک کلید
ز آسمانت هر زمان امداد فتح دیگرستچون ظفر لشکر کشد اقبال تو سردفترست
کشته تیغ جهادت دیرتر جان می دهدتیغ روحش چون پرد کز خون پر و بالش پرست
چون نباشد در شکار مملکتها تیز پرتیغ اقبال تو شهباز ظفر را شهپرست
هر چه از رایت رسد خورشید بردارد بتنآینه روئین تنست و عاجز روشنگرست
ساحل دریای جودت از وفور تشنگانپایمال آرزو چون آبگاه لشکرست
انتظام کار و بار روزگار از عدل تستخط اگر کرسی نشین شد هم ز سعی مسطرست
هر رقم از جوهر تیغت گواه نصرتستهست مضمونش یکی صد خط اگر بر محضرست
در بدن جائیکه گم کرده است خصم از هیبتجسته اندر کوچه تیغت که آن روشنترست
صاحب بحر و بری از روی استحقاق وارثدشمنت را چشم و لب قسمت ازین خشک و ترست
سایه پروردگاری، آفتاب عدل و دادتا بقای صاحب سایه است عمر سایه باد
پادشاها شمع تیغت آفتاب آثار بادبر زبانش هر چه گفتارست آن کردار باد
صفحه هر سینه کز مهر تو چون خورشید نیستنزد اهل دل چو تقویم کهن بیکار باد
خواه روز و خواه شب از بهر پاس دولتتدیده اقبال چون چشم زره بیدار باد
بر جراحتها که خصم از ناوکت برداشتهسبزه تیغت بجای مرهم زنگار باد
هر که چون گل نشکفد در نوبهار عدل توگریه اش لاینقطع چون خنده سوفار باد
از تف دل شمع گردد گر همه مژگان خصماز نهیبت همچنان عالم بچشمش تار باد
تا نشان خار و گل باشد ببستان سخنتیغ خورشید سخن خار سر دیوار باد
بر سر هر ماه تا گردون زند گل از هلالهر سر سال از گل فتح نوت گلزار باد