گنج

شمارهٔ ۴ - تعریف جنگ فیل شاهزاده اورنگ زیب

بمهمانی گوش ارباب هوشیکی قصه دارم بمن دار گوش
حدیثی سراسر بیان وقوعبگویم بتو از زبان وقوع
حدیثی درو پیر و برنا یکیبنقلش زبان قلمها یکی
زمردم من این نقل نشنیده اممن از دل شنیدم، دل از دیده ام
چو آراید این قصه هنگامه راشمارند افسانه شهنامه را
صباحی شهنشاه گیتی فروزشه معدلت گستر ظلم سوز
شهنشاه آفاق شاه جهانفلک رتبه ثانی صاحبقران
درش ملت و ملک را قبله گاهجهان پادشاه و خلافت پناه
بگردش درآمد چو خور در سپهرازو شد جهان غرق انوار مهر
جهان صورت روز محشر گرفتلب جوی را موج لشکر گرفت
سران سپاه و وجوه حشمفتادند در سجده بر روی هم
که سجده شه ز نقش جبینشود آبله دار روی زمین
خلایق چو بعد از زمین بوس شاهگرفتند در خورد خود جایگاه
گهی از نظر فوج لشگر گذشتگهی کوه پیکر تکاور گذشت
چو سیر خیال آشکارا شودبعالم قیامت هویدا شود
فتادند فیلان جنگی بهمپی جنگ خرطومها شد علم
ندیدم چنین جنگ در هیچ کیشنه صلح از قفا نه کدورت زپیش
زمین گرم از شعله کین چنانکه آتش میانجی شود در میان
زدند آنچنان کله بر یکدگرکه شیر از صدایش ببازد جگر
سر هر دو خوردند بر هم چنانکه شد گردن هر دو در تن نهان
دو ابر سیه درهم آویختندچو باران همه خون هم ریختند
زدی برق دندانشان دمبدمبقلب سیاهی اندام هم
زمین خاک مالی دیگر برنتافتهمه گرد شد سوی بالا شتافت
چو شد سد راه تماشا غباربفرمود شاهنشه کامکار
که شهزاده های فلک احتشامبرآیند بر توسن خوشخرام
زقصر شرف سوی میدان روندبنظاره جنگ فیلان روند
در آن محشر عام هر یک دلیررسیدند زانسانکه در بیشه شیر
در آن عرصه آسمانی فضاگرفتند جا چون ثوابت جدا
بفیلان جنگی نظر دوختندوزان جنگ بس حکمت آموختند
گرفتند تعلیم از فیل مستبفوج غنیمان فکندن شکست
وگر پایداری بروز مصافاگر روبرو برخورد کوه قاف
چو این جنگ از کینه پرمایه بودبساط جدل طی نمی گشت زود
برآئینه خاطر شاه تافتکه باید بآن عرصه خود هم شتافت
مبادا که شهزاده های دلیرشمارند فیلان جنگی حقیر
دلیرانه تازند بر فیل مستکه با شیر این بیشه این نشئه هست
جنیبت طلب کرد و از پای خاستزمین و زمان گفتی از جای خاست
درآمد به تند اشهبی برق سیرهما کرده از سایه اش کسب خیر
سراسر بزرگان و گردنکشاندوان در رکاب سعادت نشان
سران در رکاب مبارک اثرندانسته از شوق پا را ز سر
بآن عرصه چون شاه والا رسیدزمانی عنان تکاور کشید
خبر چونکه از مقدم شاه یافتبآوردن در بدریا شتافت
ز سنگینی سایه پادشاهبدل شد بابرام جوش سپاه
چو کم گشت آشوب از آن رستخیزبفیلان جنگی اثر کرد نیز
زمانی سر از جنگ برداشتندولی چشم بر یکدگر داشتند
در اینوقت شطرنجی روزگارکه منصوبه بین است و بازی شمار
بنوعی دگر فیل این عرصه راندکه از وحشتش عقلها مات ماند
دوید از قضا ز آن دو فیل مهیبیکی سوی شهزاده اورنگ زیب
بخشمی که پیش آیدش کوه اگردگر تا قیامت نبندد کمر
چو چرخی که چرخ آمدی گر فرونگرداندیش از ره کینه رو
صف چاره خلق درهم دریدبشهزاده شیر صولت رسید
بمردی ز جا یکسر مو نشدز راه چنین سیل یکسو نشد
ز پیشش عنان تکاور نتافتزبردستی آسمان بر نتافت
بتمکین سرشته ز بس جوهرشنجنبید جز نبض از پیکرش
بچشم جهان دهر تاریک شدبخورشید آن ابر نزدیک شد
چو زین بیشتر صبر را جا نبوددرآویخت مانند آتش بدود
یکی برجه ای برق سان تافتهنظر از رگ غیرتش یافته
زقدرت چنان زد به پیشانیشکه جست از قفا برق رخشانیش
زبس برجه در کله اش شد نهانسرش گشت فانوس شمع سنان
از آن رخنه کز بر چه شد در سرشبرون رفت مستی که بد در سرش
در آن کوه پیکر نهان شد سناندگر باره در رفت آهن بکان
ز برق سنان آتش کین فزودهمه شعله گردید آن تیره روز
ز خرطوم انداخت پیچان کمندفتاد اسب شهزاده در شهر بند
گرفت اسب و شهزاده بروی سوارزبیم آب شد زهره روزگار
بیفشاند بر اسب دندان کینبرآمد خروش از زمان و زمین
بدندانش شهزاده کامیابمقارن چو با صبحدم آفتاب
چو در اسب سامان جولان ندیدچو شهبازی از خانه زین پرید
هماندم که بر اسب پا را فشردروان دست جرأت بشمشیر برد
علم کرد شمشیر و بر وی دریدکز آن سوی فیل غنیمش دوید
چو نبود پسندیده پردلانکه گیرد یکی را دو تن در میان
ز روی مروت از آن دست داشتبه پیکار فیل غنیمش گذاشت
بتکلیف فطرت دلیری نمودبه سنی که تکلیف بروی نبود
درین سن اگر بودی افراسیابهمی گشتی از دیدن فیل آب
نیاورده خلاق بالا و پستغنیمی درین عرصه چون فیل مست
نیامد بدست قضا و قدرسلاحی که بر وی شود کارگر
چو از جوش مستی نشد خشمگینفشارد بر افلاک دندان کین
حذر کن زخرطوم آن پر جدلدر آن آستین است دست اجل
جدل با چنین تند خصم درشتبگردون ستیزه است و بر کوه مشت
در آغاز و انجام این کارزارهمی دید شاهنشه کامکار
از آن شیردل چون بدید این جگربفرقش بیفشاند گنج گهر
سرش را زعزت بگردون رساندبرو فیلبار جواهر فشاند
بزر وزن شهزاده نامجوینمودند وزین گشت زر سرخ روی
نظر کرده شاه آفاق شدبمردانگی در جهان طاق شد
پس آنگه سر گنجها را گشادتصدق بدرویش و محتاج داد
گدائی که بود از طلب در تعببآب گهر شست دست از طلب
چنان چشم حرص از گهر گشت پرکه مژگانش چون رشته شد پر زدر
فقیران ز بس گنج اندوختندسپند از جواهر بر او سوختند
چنان داد همت در آفاق دادکه دست طلب از گرفتن فتاد
نیابد جز این کار از دست ماکه داریم بهر دعا بر خدا
همیشه بر اورنگ فرماندهیبماناد در فر ظل اللهی
وزین چار شهزاده کامرانمسخر کند چار رکن جهان