شمارهٔ ۳ - تعریف اکبرآباد و باغ جهان آرا
خوشا هندوستان مأوای عشرتسواد اعظم اقلیم راحت
زخاک پاک او برداشتن کامچنان آسان که بردارد کسی گام
متاع خاطر جمع و دل شادبسی ارزان بود در اکبرآباد
سوادش مشق کرده تخته خاکو زان تخته سبق خوانست افلاک
هزاران مصر در هر کوچه اش گمچو گنگش رودهای پرتلاطم
نیارد کرد دورانش مساحتکه آخر می شود در وی مسافت
سواد او گرفته صفحه ارضنه طول از منتهاش آگاه و نه عرض
چو خور بیرون شود از ملک گردونرود شب در میان از شهر بیرون
بسان باد اگر هر سو شتابیره بیرون شدن زانجا نیابی
تعالی الله اگر مصرست اگر شامبود یک گوشه باز این محشر عام
درو گردیده گم خلق دو دنیاچو بارانی که می بارد بدریا
در آنجا گر خبرگیری زیاریکه باری در چه فکری در چه کاری
رسد پیغام تا سوی خبر گیرخبر گردد کهن قاصد شود پیر
نماز شام دارد چند قبلهکه در ملکی فتاده هر محله
درین معمور شهر بیکرانهمجاور می کند گم راه خانه
اگر صد دشت لشکر زو برآیدخلل در ازدحامش کی درآید
نمی گردد تنک خلقش ز بردنکه دریا کمی نمی گردد ز خوردن
چنین شهری بعالم کس ندیدستکه در وی هفت اقلیم آرمیدست
درین شهر آهن ار بر سنگ آیدبجای آتش از آن آب زاید
ز هر کشور درو خلق آرمیدهتعدی را نه دیده نه شنیده
در آن از باج و از تمغا خبر نهز تکلیفات دیوانی اثر نه
نه خرج از مال و حاصل می شناسدپریرویان همین دل می ستانند
زبردن بر کسی گر رفت بیدادغریبان را وطن بردند از یاد
چه شهری بوستانی نو رسیدهبناها سروهای قد کشیده
همه چون خانه های چشم پرگاربروی هم چو چین طره یار
عماراتش سر از افلاک بر کردزمین یکسر سوی بالا سفر کرد
چنان برداشته رفعت بنا راکه آب از ابر باشد خانه ها را
بپا انداز باران شد مهیابرای کوچه هایش فرش خارا
عماراتش همه هم قامت همهمه آئینه دار صورت هم
بناها سربسر از سنگ خاراز هر سنگی هنرها آشکارا
ز نقش تیشه ها بر صفحه سنگسراسر کوچه ها پرنقش ارژنگ
زصورت بسکه دارد سنگ تزئیننماید بیستون و نقش شیرین
بپای هر بنای اکبرآبادبیک پا ایستاده روح فرهاد
خیابانها و بازارش دل افروزبکسب عیش اهل حرفه هر روز
فتاده در دکان یک مهاجنهمه سرمایه دریا و معدن
برون آید اگر باشد خریدارزیک دکان او صد کاروان بار
بدکانها فتاده بر سر هممتاع شیر مرغ و جان آدم
بدست پیر افتد رایگانیز دکانهاش کالای جوانی
بجای دارو از دکان عطارتوان صحت خریدن بهر بیمار
ببازارش ز خوبان گل اندامشکفته گلبنی بینی بهر گام
قماش دلبری بزاز داردکه بر دیبای چینی ناز دارد
بهر دکان که افتادست راهتپی سودا بجا مانده نگاهت
قماشی کو برو ننهاده انگشتهمیشه جایش از عزت پس پشت
بت صراف با صد عشوه و نازبنقد قلب ما کی بنگرد باز
به پیش روی او از خرمن زرنیاید مشتری اندر برابر
باین مغرور زر عاشق چه سازدباین پرفن کدامین حیله بازد
بدستش نقد دل از هر که افتاددرست از وی گرفت و جزویش داد
زتنبولی دلی دارم همه ریشزغم پیچیده همچون بیره بر خویش
منه بر وعده تنبولیان دلکه جز خون خوردن از وی نیست حاصل
قراری نیست بر اقرار ایشانورق گرداندن آمد کار ایشان
مگو جوهرفروش آن آفت هوشکه گوهر گشته او را حلقه در گوش
چه غم دارد اگر عاشق هلاکستگهر را چه، صدف گر سینه چاکست
بت خیاط شوخ جامه زیبستصنوبر قامتی عاشق فریبست
بتان را خار در پیراهن از اوستگریبانها همه تا دامن از اوست
بت زرگر بآن عاشق گدازیسراپا راحتست و دلنوازی
عرق چون از رخش در بوته ریزدگل تر از میان شعله خیزد
ز حسن شسته دوبی چگویماز آن بی پرده محبوبی چگویم
تر و تازه شکفته آشنا رویبسان سرو دایم بر لب جوی
چو آخر می شود سودای بازاربتان خانگی آیند در کار
بتان را چپوت و شیخ زادهشکیب عاشقان بر باد داده
همه افغان بسر عاشق نظارهبدستی زلف و در دستی کناره
غرور حسن با جهل بیانیچو گردد جمع نتوان زندگانی
قضا روزیکه نقش خیر و شر بستبخوبی را چپوتان را کمر بست
بیابد تا کمرشان را بصارتکند شمشیرشان زانگشت اشارت
نباشد چون سرین لرزان در آن زیرکه بر فرقش بمو بند است شمشیر
کمر افزوده بر ترکیبشان زیبچنین می باید الحق بند ترکیب
بخوبی گرچه از گل عار دارندگلند ار از چه با خود خار دارند
سپاهی زاده ها در پرده شرمبسان تیغ هم تندند و هم نرم
همه چون شعله خون گرمند و مغرورچو بوی گل همه رسوا و مستور
اگر در خلوت و گر در بر جمعبعاشق آشنا چون شعله با شمع
چو گل خوشبوی و خوشروی و شکفتهمتاع صبر عاشق پاک رفته
همین نه دلفریبی مردمش راستدر و دیوار آن محبوب دلهاست
عمارتهاش هر یک دلربائیستخراج کشوری، خرج سرائیست
عماراتش که باشد رو بدریاقوی گردیده ز آنها پشت دلها
چنان هر یک برفعت می گرایندکه آسان در خراسان می نمایند
ز نقل هر بنا هندو در آزارکه شد بسیار بر گاو زمین بار
نخستین قلعه آن سرکوب افلاککه بالا برده نام عالم خاک
بگردون برج آن پیوند بستهچنان چسبان که با آئینه دسته
کسی با کوه او را چون شماردکه هر سنگش شکوه کوه دارد
بهندستان نیاید در نظر کوهکه صرف این بنا شد سربسر کوه
جهات اربع از دروازه هایشگوائی کرده فیض جانفزایش
زیک دروازه اش جو، پست سائلازین یک شد قیاس آن سه حاصل
برفعت سرفرازه از روزگارستبراه سائلان چشمش چهار است
صفا اندوده دیوارش جلا دارتمامی عکس شهر از وی نمودار
چه دیواری، نگه لب تشنه اوز موی درز خالی صفحه او
چنان سنگش بسرخی می گرایدکه رنگ آتش از وی می نماید
بسنگش صحبت آتش اثر کردکه چون آتش سوی بالا سفر کرد
فلک را هر چه بود از نقد اخترنثار کنگر او کرد یکسر
زمین را هر چه بود از گنج مدفونبپایش ریخت حتی گنج قارون
برعنائی و خوبی آنچنان گشتکه چون خندق بگردش می توان گشت
بنوعی کنگرش سرپنجه بفراشتکه دایم از شفق بر کف حنا داشت
سعادت دستیارش باد پیوستکه با کف الخصیب افتاده همدست
برفعت گرچه رشک آسمانستولی خاک ره شاه جهانست
شکوهش را نمی دانم چه کم بودکه دولتخانه هم بر شأنش افزود
چه رو می کرد در تختش بلندیز قصر شاه دادش سربلندی
شهنشاهی که از اقبال سرمدچو تاج از پادشاهان بر سر آمد
بدستش چون خدا کار جهان دادخطابش ثانی صاحبقران داد
تفاوت در میان این و آن نیستکز اول تا دوم ره در میان نیست
بعالم گیری و کشور ستانییکی با حضرت صاحبقرانی
همیشه پیرو حق در همه کارکه سایه تابع ذاتست ناچار
فلک کز طوع و رغبت شد غلامشبنقد ماه زد سکه بنامش
خراشی کاشکار از روی ماهستباین معنی که می گویم گواهست
بود بر فلس، ماهی هم بدریاهمین نام مبارک سکه آرا
زهی نامی که از عون الهیمسخر کرده از مه تا بماهی
یکی برج شرف مأوای شاهستکه زرین قبه اش بر اوج ماهست
ز نور قبه اش خور تاب گیردزسنگ مرمرش ابر آب گیرد
چو دریا جمله درهایش گشادهتماشائی درو چشم آبداده
بگردون برج ها را داغ یابیزرشک این همیون برج آبی
همین برجی که شه را دلپذیرستچنان در دلگشائی بی نظیرست
که نامش گر بقفل بسته خوانیفتد در پره اش موج روانی
ستونها جمله مرمر قبه از زردمیده از سپیده مهر انور
زچینهای طاقتش چشم بد دوربدرگه پیشکش آورده فغفور
ستاند شاه چون باج از سلاطینرسد چینی خراج از کشور چین
صراحیهای طاق از چینی و زرفروزان چون زطاق چرخ اخضر
به پیش قصر شاهنشاه والاکه بستست شهر از پیچ دریا
براه بندگی باید چنین بودکه تابست این کمر را باز نگشود
چو خوانی رفته از مشرق بمغربدو عالم بر کنارش از دو جانب
دو جانب شهر و دریا در میانهکنار بحر بحر بیکرانه
زکشتی پل بروی آب بنگربسان کهکشان از چرخ اخضر
زکشتیها که هر جانب روانستبدریا بیشتر از شهر خانه است
درین اندیشه حیرانست ادراکبنا بر روی آب و سر بافلاک؟
کمان هیئت ولیکن تیز رفتارکه دید اینسان سبک سیر و گرانبار
گه شیرش بود بر تیر تقدیمبمرغابی پریدن داده تعلیم
هلال عید را ماند بصورتکه در دیدن برد از دل کدورت
بسیر کشتی از دل غم بدر کنسوی باغ جهان آرا گذر کن
برای رونمای این گلستانخیال یار را از دیده بستان
نسیم گلشنش تا رفته هر سویحباب جوی شد چون غنچه خوشبوی
نهالش را که طوبی احترامستز سرو باغ جنت صد سلام است
ز شادابی این خرم گلستانمیان شبنم و گل فرق نتوان
هوایش دلگشا آبش روانبخشنسیمش عطرها را عطر جانبخش
درختانش که سر در ابربر دستز راه برگ دایم آبخور دست
زمین در سبزه، سبزه در ته گلنهان گردیده همچون نشئه در مل
هوا از پرتو گلهای الوانپی قوس و قزح بگرفته سامان
شرابی دارد اندر جام لالهکه در می گیرد از جامش پیاله
گل خورشید کامد عالم افروزبه پیش لاله اش شمعیست در روز
ز نرگس هاش کز اندازه پیشستسراپا دیده و حیران خویشست
زنرگس دیده روشن شد چمنراکزو روشن توانکرد انجمنرا
ز ساق او قلم سازد اگر کسدواتش ناف گوهر زیبد و بس
ز شبنم جام زرینش پر از میصبا در گردشش دارد پیاپی
بباده تا کرا باشد ارادههمیشه جام بر کف ایستاده
بشکل ناف اما ناف آهوپیاز از نسبتش گردید خوشبو
مگو نرگس بخوبی چشم باغستکه گر چشمست او حنبه چراغست
چو حنبه شعله ور شمعی است بیدودکه آتش می زند در خرمن عود
نهالش چون بگلشن قد برافراشتزسر قمری هوای سرو بگذاشت
گلی چون حنبه از وی می توان چیدچه خیر از سرد و بی بر می توان دید
دماغ خشک اگر زین گل ببویدز فرقش مو ازین پس چرب روید
بصورت چون گل خورشید زردستولی گلرا ز خجلت سرخ کردست
نشیند گر بشاخ حنبه بلبلشود موی دماغ نکهت گل
به پیش قامت او سرو کشمیرز پا افتاده ای باشد زمین گیر
بهر باغی که رو آرد نسیمشدرختان را کند صندل شمیمش
ز برگش سایه تا بر خاک افتادزمین طومار مدح خویش بگشاد
نهالیرا که اینش برگ و بارستبخاکپای او روی بهارست
ز موزونان نظر دریوزه دارمکه وصف بولسری را می نگارم
نهالش بسکه افتاده است موزونکجی را برده است از ریشه بیرون
نهال بولسری در دور لالهخیاره دار می گیرد پیاله
بگرد طبع می گردم چو پرگارکه یابم بهر تدویرش نمودار
بسرسبزی سرافرازست پیوستکه با چتر شهنشاهش سری هست
بصد گلزار معنی فکر گردیدکه یک گل لایق دستار او چید
گلشن چون چشم تر کان تنگ خانه استبرای مرغ نکهت آشیانه است
ز چشم بد بود این چشم مستورکه بویش رفته چون نور نظر دور
گلشن در رشته فکرت کشیدمدماغ از نکهت آن مست دیدم
ازین گل رشته چون زینت پذیردگهر را بعد از این در بر نگیرد
چو محبوبان سرو بر را نوازنداز آن گه طره گاهی تار سازند
زبویش ناف آهو خاک گلشنبتان را منت پایش بگردن
هر آن رشته که گیرد عطر از این گلز بوی خویش بندد پای بلبل
بتحریک نسیم افتد دمادمازین گل بر عذار سبزه شبنم
نسیمی بر عذارش تا وزیده استگلستان را بزیر گل کشیده است
گلش از باد گردد چون هواگیرتو گوئی برف می بارد بکشمیر
زمین باغ را تا متن جدولهزار گسترانده فرش مخمل
عجب نبود ز شور بلبل زارکه مخمل را کند از خواب بیدار
نگه بر هر نهال این گلستانبه پیچد خویشرا چون عشق پیچان
به پیش گلبن او بال طاووسچو برگ گل کند هر دم زمین بوس
همیشه جدول از عکس ریاحیننماید چون پر طاووس رنگین
چنان رنگی بروی کار آوردکز آبش کاغذ ابری توان کرد
همیشه شبنمش از سبزه ترنگردد دور چون از تیغ جوهر
زگلهایش که صد رنگ آشکارستصدفها پیش نقاش بهارست
نسیمش عطرسائی چون کند سرز خیری می ستاند هاون زر
ببالیدن نهال ار کرد تقصیرکشانده عشق پیچانش بزنجیر
ز هر سبزه گلی رستهست ناچارگزیری نیست طوطی را ز منقار
عروس خوش نظر هر هفت کردهعجب رنگی برون آرد ز پرده
نهالی را که هر برگش بود گلدهد آبش ز خون خویش بلبل
رگ سرخی که از برگش عیانستلب سبزان هندو رنگ پانست
زرنگ آمیزش باغست رنگینبهارش خوانده طاوس والریاحین
سراپا همچو شعله در گرفتستچسان آتش ببرگ تر گرفتست
بهم تاج خروس و جعفری یارنشسته با هم اندر بزم گلزار
چنان با هم بسر یارانه بردندکه آبی در چمن بی هم نخوردند
در آغوش همند از مهربانیچو یاقوتی که اندر زر نشانی
برای شاهدان این گلستانبدست کیوره بین بیره پان
چه پانی دست صنعش بیره بستهدماغش از نکهتش در گل نشسته
میان جمله گلها سرفرازستزبان برگ گل بر او دراز است
گل کدهل نفهمیده است موسمشکفته چون رخ یارست دایم
زبس در پایداری بر سر آمدز عیب بیوفائی گل برآمد
ز بیهوشی سمن بر سبزه غلطیدز بد مستی معلق می زند بید
پر از لیلیست باغ از سرو موزونعبث بیدش نگردیده است مجنون
مدام از جوش گل بینی درین باغفتاده گل بگل چون پنبه بر داغ
نهال نیمش از بس خوش نسیمستدل طوبی زرشک آن دو نیم است
زشاخ دسته دسته سنبل ترفرو آمیخته چون زلف دلبر
بهر برگش چو انگشت هنرمندنهاد ایزد جدا خاصیتی چند
چنان با منفعت کز ریشه تا برگطلوع پیری است و داروی مرگ
اگر در سایه اش خوابیده بیمارصحیح از خواب خوش گردیده بیدار
زمینی را که سازد سایه پروردز خاک آن زمرد می توان کرد
بهارش قدر شاخ گل شکستستگلستان از نسیمش نیم مستست
بسرسبزی چو بخت ارجمندانبرفعت همت فطرت بلندان
خیابان گرچه باشد فرشش از سنگپر از گل گشته همچون نقش ارژنگ
که سنگش بسکه هست آئینه کرداربود عکس ریاحین زو پدیدار
از آن آب طراوت آشکارانمایان موج از آن مانند خارا
برین گلشن نظر هر کس که انداختخیابان را زجدول باز نشناخت
درین فردوس قصری دلفریبستکه چشم از دیدن او ناشکیبست
صفای خلد فرش آستانشگرفته دلگشائی در میانش
سه جانب گلشن و در پیش دریاستکه هر موجش خم زلفی فرح ساست
در و دیوارش از تصویر گلزاردرو باید نشستن رو بدیوار
که از نظاره این قصر دلکشگریزد غم زدل چون دود از آتش
ولی در دل بجا ماند همین دردکه نتوان چشم دیگر عاریت کرد
در آن حوضی پرآب زندگانیستکه موجش را خبر از ساحلش نیست
بود چشم حبابش رهزن هوشکمند موج او در گردن هوش
زهر فواره اش آبی بر افلاکروان همچون دعا از سینه پاک
از این بیش آب باریدی ز گردونزمین بر آسمان می بارد اکنون
زبس تردستی وصفت نمائیز آب انداخته تیر هوائی
زمین تا از وجودش سرفرازستزبان او بگردون خوش درازست
زوصفش چون توانم بود خاموشکه چون فواره معنی می زند جوش
بتوصیفش سخن را تا روا نیستزبان فواره آب معانیست
بنای گلشن و این قصر والاشد از ممتاز دوران مهد علیا
فرشته عصمت و بلقیس سیرتچو مریم از تقدس پاک طینت
چنانش زاهل عالم برتری بودکه با شاه جهانش همسری بود
چو بانوی جهان بلقیس دورانبجنت رفت از بزم سلیمان
همین جنت که از وی گشت آبادبفرزند جهان آرای خود داد
چنین دلبند شه سر معلیگرامی یادگار مهد علیا
بر اوج سروری خورشید دولتولی دائم نهان در ابر عصمت
همیشه باد این ثانی مریمحریم افروز شاهنشاه عالم
بفرقش سایه باد از ظل یزداننشان تا باشد از خورشید تابان