شمارهٔ ۵ - تعریف قحط دکن
چو اقبال از نظام الملک برگشتبکشت بخت او شبنم شرر گشت
نهال دولت او این برآوردکه از خود چون چنار آتش برآورد
ز مغروری و مستی و جوانیشدی کج کج براه زندگانی
بیکسو می نهادی گاه و بیگاهقدم از شاهراه خدمت شاه
شهنشاه جهان کامرانیبهار گلشن صاحبقرانی
اگر قهرش بکین بحر خیزددر آغوش صدف دریا گریزد
کسی کز آستانش سرگران کردبر آن سر گردنش کار سنان کرد
چه بختست اینکه هر کس دشمن اوستگریبان ذوالفقار گردن اوست
نظام الملک چون از بخت ناسازنمی شد ز آستان بوسی سرافراز
عقاب قهر شاه چرخ اورنگشکار ملک او را کرد آهنگ
همای عزم آن خورشید پایهبتسخیر دکن افکند سایه
درآمد رستخیز لشکر از جاچه لشکر، تند سیلی بیمحابا
دکن را شد محیط آن بحر خونخوارکهن زورق بطوفان شد گرفتار
بزرگ و خرد آنجا در غم جانبسان اهل کشتی گاه طوفان
سلامت زان ولایت روی برتافتخرابی در وی از هر سوی ره یافت
زیکسو موج لشکرهای شاهیزدیگر سو فلک در کینه خواهی
فلک چون یاور شاه جهان بودبکین خواهی چو دیگر بندگان بود
سپر از بهر خصمی چون کمر بستنخستین راه فتح الباب در بست
نشان از ابرو و باران آنچنان رفتکه گوئی برج آبی ز آسمان رفت
هوا گر لکه ابری جلوه می دادبدی بی آب همچون کاغذ باد
بخاک از بس نگشتی فیض نازلسوی مرکز نمی شد آب مایل
بسهو از قطره ای زابری چکیدیشرر آسا سوی بالا دویدی
مزاج عالم از خشکی چنان شدکه سیل بادیه ریگ روان شد
اگر ابری بباریدی قضا رانظر آسان شمردی قطره ها را
بخشکی شد چنان ایام مجبورکه زاهل فسق شدتر دامنی دور
دولت از بس زخشکی مایه دار استرقم از هر قلم خط غبارست
غبار از بس بآب جو نشستهنماید همچو تیغ زنگ بسته
چنان بی آب شد آن ملک دلگیرکه خون می شد برای آب شمشیر
اگر یک قطره آب آتشین بودچو آب آبله پرده نشین بود
بنوعی آب را افزود عزتکه بگرفت اشک عاشق قدر و قیمت
چو از سیمای آب اندک اثر داشتسرابی صد نگهبان بیشتر داشت
سرشک باغبان و اشک بلبلهمیرفتی که شستی چهره گل
دهان غنچه ها در باغ و بستانهمه خمیازه شد بر آب پیکان
زبس خشکی کزین ایام دیدهنظربازی کند با اشک دیده
رطوبت رخت بست از زیر افلاکسفالین تابه ای شد عالم خاک
زکشت و کار دهقان کس چگویددرین تابه کدامین دانه روید
زمین چون مهربانی زابر کم دیدتلافی را بگرمی کرد خورشید
زگرمی خاک همچون اخگر افروختدرو دانه سپند آسا نمی سوخت
چنان نشو و نما با تیغ آفاتبرون آرد سر از جیب نباتات
درین ویرانه باغ بی سر و بننماند از رستنی ها غیر ناخن
درین دشت آنقدر تخمی که افتادهمه یکجا شد و یک نخل بر داد
کدامین نخل نخل قحطی عامکه برگ اوست بی برگی ایام
تعالی الله زهی نخل تنومندکه بر چندین ولایت سایه افکند
زتنگی گر فقیر و گر غنی بودبخون رزق او غم خوردنی بود
زبی نانی دهن بر روی مردمنمی جنبید چون لبهای گندم
بشکل نان چنان مشتاق بودندکه نقش پای هم را می ربودند
بیاد زاهد از اسماء یزداننمی آید بجز حنان و منان
خورش چون اره گر از چوب بودیپس از چندین کشاکش رو نمودی
حدیث گوشت نامی بینشانستدهان گر گوشتی دیده زبانست
دهن گر یافتی انگشت حیرتبآن یکهفته می کردی قناعت
چنان قصاب را دکان خرابستک بزم می پرستان بی کبابست
زند پروانه ای چون بر چراغیخورد بوی کبابی بر دماغی
بیاد طعمه از بس کرد پروازبسینه داغ حسرت سوخت شهباز
هدف گر زاستخوان کردی کماندارهما با تیر گشتی گرم پیکار
نهادی فاخته در رهن ارزنبرون می آید از طوقش ز گردن
چو می ماند بدانه خورده گلاز آنرو عاشق گل گشته بلبل
نقط بر خط چو مرغ خانه می دیدخیال دانه اش می کرد و می چید
چنان بیدانگی بربود آرامکه بهر مرغ نعمت خانه شد دام
به تسبیح الفت زاهد زدانه استحدیث ذکر و ورد آن بهانه است
از آنرو در شمارش هر دم آیدکه ترسد دانه ای از وی کم آید
دهان آسیا از دانه بی بهرتنور از خوردن نان صایم الدهر
چو انبار جهان از غله شد پاکخمیر نان نشد جز میده خاک
اگر چه خاک بسیار آدمی خوردبنی آدم تلافی عاقبت کرد
زجنس پختنی از پخته و خامهمین خشت است در دکان ایام
چو نان اینست بنگر نانخورش چیستباین برگ و نوا خوش می توان زیست
همه عالم گدای نان و نان کوبغیر از قرص مه از نان نشان کو
بعسرت جمله نعمتها بدل شدز تنگی سفره مردم بغل شد
چو نان پنهان خورند از سایه خویشکه را باشد غم همسایه خویش
بزانو کاسه سر چون رسیدیزمانی کاسه همسایه دیدی
عجب نبود ازین تنگی احوالکه مادر شیر بفروشد باطفال
خورش گر خود همه زخم و ستم بودزیمن خرج دینار و درم بود
اگر خواهد خورد یکدم هوا راکسی باید که بفروشد قبا را
نخواهد هرگز این حق رفتش از یاداگر سیلی خورد شاگرد از استاد
چو نان باشد عزیز و میهمان خوارگدا را خود چه باشد قدر و مقدار
بهر در بسکه از حد برد ابرامگدا زنبیل او پر شد ز دشنام
زشوق نان درین قحط آنکه می مردکفن با خود بخاک از سفره می برد
چو کار زندگی شد در جهان تنگسوی ملک عدم کردند آهنگ
خوشا ملکی که آنجا هر که پیوستز دست انداز هر درد و غمی رست
نه آنجا کس زقحط آشفته حالستاگر قحطی بود قحط ملالست
در اقلیم وجود آدم غریبستغریبان را همه خواری نصیبست
ز یاران وطن پیغام آمدکه ای سرگشتگان العود احمد
زبس خواری ازین عزت کشیدندوطن را باز بر غربت گزیدند
غریبان دیار زندگانیسفر کردند همچون کاروانی
حباب آسا درین دریای پرشورشد از سرها هوای زندگی دور
چنان جا کرد در دل شوق مردنکه دشمن هم نجستی مرگ دشمن
بنوعی رغبت مردن فزون بودکه دیدار طبیبان بدشگون بود
گه تسلیم جان بیمار خوشخوشکفته همچو گل در دامن بو
چنان آسان سوی لب جان زتن رفتکه گفتی از زبان بر دل سخن رفت
شراب زندگانی شد چنان تلخکز آب زندگی گردد دهان تلخ
ز شیرینی که دارد در نظر مرگشکرخوانی نمی باشد مگر مرگ
عجب نبود که بی تمهید اسباببذوق خویش گردد کشته سیماب
عدم را بر وجود آنکس که بگزیدچو شمع از زندگی آزار می دید
وبا جاروب رفت روب برداشتدرین محنت سرا یک زنده نگذاشت
بخاک افتاد هر سو مرد عریانچو گاه برگریزان صحن بستان
زبس در کوچه فرش از مرده افتادنشان از کوچه تابوت می داد
زمین میدان رزمی گشته یکدستزپا افتاده ای در هر قدم هست
بساط خاک شد چون بزم بادهبهر سو گرسنه مستی فتاده
سیاهان دکن چون موج سوهانفتاده در گذرها خشک و عریان
برون نارفتن از منزل فتوحیستکنون هر کوچه ای سوهان روحیست
اگر شهری فنا گردد سراسرکه را کور و کفن گردد میسر
کفن را تا کفن دوز آورد پیشببیند پاره رخت هستی خویش
بکار خود بدی مشغول غسالکه دست از زندگی شستی در آنحال
فغان اندر دهان نوحه گر بودکه در کوی خموشانش گذر بود
چو کوره کنده را آماده دیدیدر آنجا گور کن خود وا کشیدی
بجا ناخوانده حافظ عشر یاسینرساند الحمد هستی را بآمین
دوا در دست چون رفتی پرستارفتادی بیشتر از اشک بر خاک
بمهمانخانه خاک از پی همزبس مهمان فرستد مرگ هر دم
زمین چون میزبان تنگ مأواخجالت می کشید از تنگی جا
بگوری چند کس بر روی هم بودنموداری ز نال و از قلم بود
بقبر از بسکه تنگی جا نهشتهبی پرسش عجب کاید فرشته
چو خاشاک وجود بی بقا سوختوبا را شعله دیگر کمتر افروخت
مزاج دهر از اخلاط پر بوداجل یکچند دست و تیغش آسود
جهان را خوردن مسهل سرآمدطبیب مرگ دیگر کمتر آمد
فلک ما را پی آزار داردبآدم این ستمگر کار دارد
بگلزار دکن از تخم انسانرها شد جابجا مشتی پریشان
توان صد سرو را از بیخ افکندزسبزان دکن دل کی توان کند
فلک بگذاشت در آن باغ و بستاننهالی چند بهر تخم ریحان
دکن چون عرصه شطرنج گردیدبیک خانه دو کس کمتر توان دید
چه می گویم دو کس در یکسرا چیستدو منزل را یک آدم اینزمان نیست
ز چندین مهره خاک مجازیبماند یک ولی پایان بازی
بیک سرزنده شد روشن هزاریچو آن شمعی که سوزد بر مزاری
بباقیمانده های تیغ ایامسرآمد خشکسالی کام و ناکام
بهاری آمد و گلخن چمن شدزسال نو همه غمها کهن شد
قدوم عیش را از هر کرانهزده ابر بهاری تازیانه
ز تأثیر هوای برشکالیاثر باقی نماند از خشکسالی
جهان از خرمی بر خویش بالیدگل قالی ز پامالی نخوابید
بزیر آسمان تا بر کنی سرحباب آسا شودتر جامه در بر
زبس نرم از رطوبت گشت آهنجرس خود پنبه شد در منع شیون
فتادی گر کسی را طشت از بامز رسوائی خبر نشنیدی ایام
اگر خورشید گاهی رخ نمودیچو ماه نو پس از یکماه بودی
پر از گل کرد گردون این طبق راچو خوش گرداند آن روی ورق را
هوا از بس رطوبت می فزایدبگوش آواز آب از باد آید
بنان را بر قلم تا می فشاریهوا در خامه گردد آب جاری
بدشت از قوت سرپنجه شهبازشنا می کرد و نامش بود پرواز
زتأثیر رطوبت نیست مشکلکه زنگ شیشه ساعت شود گل
غبار از پای تا بر سر رسیدهشده ابری وزان باران چکیده
چنان گل از هوا شاداب می شدکه از آسیب شبنم آب می شد
چمن چندان نزاکت کار بردهکه خار از دست گلچین زخم خورده
بشست و شوی خود چون سبزه خیزدبسر از طاس نرگس آبریزد
ازین سبزه که رست از تن زیادهبره بینی سواران را پیاده
نخیزد با همه کشورستانیغبار از لشکر صاحبقرانی
زبس آبای علوی مهربانندبکشت ذره ای یکدجله رانند
چنان باران عنان از کف رها کردکه روزن چشم نتوانست واکرد
بهار آن مطرب پرکار تردستزباران تار بر چنگ فلک بست
جهان زین ساز پربرگ و نوا شدنوای عیش از دل غمزدا شد
سه ماه این نغمه تر بود در کارکه از سازش نشد بگسسته یک تار
چگویم با تو این مطرب چه پرداختدر و دیوار را در وجد انداخت