شمارهٔ ۱۴ - وله ایضا
نشیمن که دید اینچنین دلپذیرکه در هفت اقلیم شد بی نظیر
بوسعت جهان همسر او نگشتکه رکن جهان چارو او راست هشت
مسرت فزا، دلگشا، دلنشینغبار درش آبروی زمین
قضا ریخت در قالب خشت جانکه حیفست از خاک ترکیب آن
یکی گشت آئینه را پشت و روزبس یکجهت شد بدیوار رو
بطاقش زبس رفت صنعت بکارز طاق دل افتاده ابروی یار
گرفتی اگر رونما از سپهرنماندی بچرخ اختر ماه و مهر
ز نور و صفا در نظر آینه استبرو نقش چین زنگ بر آینه است
درش همچو محراب حاجت رواستکه او از خدا این زظل خداست
پناه زمان پادشاه جهانجهانبخش ثانی صاحبقران
ز خاک درش ذره عالمیستزبستان جاهش فلک شبنمیست
ز عزت بود کوکبش بر فلکچو بیضه نهان زیر بال ملک
بعهدش چنان عالم آراسته استکه خار از چمن رونما خواستست
بعهدش ضعیفان چنان سرفرازکه رشته زگوهر کند احتراز
امید از درش بیطلب حاصلستطلب چیست چون تشنه بر ساحلست
همیشه درش باد عالم مآبوزو زنده عالم چو ماهی زآب