شمارهٔ ۱۵ - وله ایضا
کلید سخن را چو پیدا کنمدر وصف دولتسرا وا کنم
زبانی ز همت بلندان بوامبگیرم که گویم ز قدرش کلام
سر رفعت و پای بنیاد اوکه عرش آشنا شد بامداد او
سراپا چو طوبی است راحت فزاچو زلف سیه سایه اش دلربا
سرافکند در پیش جاهش حبابکه با آن نماندست آن آب و تاب
زمانه بسی گرچه آرایدشولی مقدم شاه می باشدش
شه معدلتخواه، شاه جهانملاذ سلاطین، شاه جهان
که بر درگهش صبحدم سرگماشت؟که شب تاج خورشید بر سر نداشت
پی را تب شمع کمتر غلاممقرر کند حاصل ملک شام
تواند دو صد صف شکستن برزمکه یکدل نیارد شکستن ببزم
درش راز شاه و گدا نیست ننگکه در پیش دریاچه خس چه نهنگ
زمانش بهاریست پر رنگ و بودرم چون شکوفه است ریزان ازو
بود یارب از فضل پروردگارحیات خضر سبزه ای زین بهار