گنج

غزل شمارهٔ ۹۶

چمن ز سردی ایام برگ و بار گذاشتخوش آنکه عاریتی را به اختیار گذاشت
بس است سردی فصل خزان کنون بایدهوای زهد خنک را به یک کنار گذاشت
خزان رسید و به آزادگی ثمر شد نخلفشاند برگ به شکر همین که بار گذاشت
تو نیز پنجه ز می رنگ کن که باد خزانحنا به دست عروسان شاخ‌سار گذاشت
چو سایه در قدم شاهدان بستان باشکه برگ ریز به پای همه نگار گذاشت
دلم به حلقهٔ زلف نگار خود را بستبه این وسیله سری در کنار یار گذاشت
ز انقلاب سپهر دو رو عجب دارمکه بیقراری ما را به یک قرار گذاشت
چنان ممیر که چیزی بماند از تو به جابه غیر نام نباید به یادگار گذاشت
چه می‌توان ز پریشان تیره‌روز گرفتکلیم دعوی دل را به زلف یار گذاشت