گنج

غزل شمارهٔ ۸۳

جز از غبار مذلت دلم جلا نگرفتبه خاک تا نفتاد این گهر صفا نگرفت
ز دستبرد حوادث گریخت یک‌سر تیرهدف به دشت بلا نیز جای ما نگرفت
رمیده‌اند چنان از خط هوادارانکه زلف جانب رخسارهٔ ترا نگرفت
شکار نعمت دنیا نمی‌شود قانعبلی ز دانه فشانی کسی هما نگرفت
ز کینه‌جوئی ما دشمنان ملول شدندولی هنوز دل دوست از جفا نگرفت
ز عشق رنگ نداری به دوست رو منماسرشک اگر ز رخت رنگ کهربا نگرفت
به راه فقر و فنا منت از کسی داریمکه گر ز پای فتادیم دست ما نگرفت
اصول رقص سپند از نهاد او مطلبکسی کز آبله اخگر به زیر پا نگرفت
کلیم یک‌ره از آن شوخ زود سیر بپرسوفا چه کرد که در خاطر تو جا نگرفت؟