غزل شمارهٔ ۸۱
آنکه زخمی از زبان او نخوردم سوسن استوانکه بر عیبم ندوزد چشم بدبین سوزن است
رخصت سیر جهان میخواستم از عقل، گفتاهل عزلت را سفر از یاد مردم رفتن است
تا شکست کاملان جستن هنر گردیده استعیبجوی طلعت خورشید چشم روزن است
عمرها با تیرهروزی ساختم تا این زمانخلوتم را شمع کافوری بیاض گردن است
نه فلک در پیش چشم اهل همت خرمنی استهر که کام از آسمان جوید گدای خرمن است
هر کجا شور جنون ما را به بازار آوردسنگ مانند ترازو خانهزاد دامن است
دل که شد سلطان تن خیل و حشم دارد ز اشکاز شرر باشد سپاهش هر که میر گلخن است
آه سرد از حسرت روغن چراغم میکشدساز و برگ روزم از سامان شبها روشن است
در دیار فقر کانجا جوشن از عریان تنی استحامی شمع از خطر فانوس بی پیراهن است
نسبت ما با جفاهایش کلیم امروز نیستتیغ بیداد و دل ما هر دو از یک آهن است