گنج

غزل شمارهٔ ۷۸

به ملک حسن که فیضی ز آشنائی نیستدر آشنائی خورشید روشنائی نیست
هر آنچه رفت ز دستم برون ز دل هم رفتمیان دست و دلم چون صدف جدائی نیست
غبار خاطرم از شش جهت گرفته فروچو اخگرم سر و پروای خودنمائی نیست
به کشوری که فتد عکس تیره‌روزی ماز آب و آینه امید روشنائی نیست
مرا که شیوهٔ افتادگی هنر باشدشکست نفس بجز عیب خودستائی نیست
ز درد فقر دلا غیرتی اگر داریمخواه مرگ که خواهش بجز گدائی نیست
به اضطراب گرفتارم آنقدر که قفسشکسته است و مرا فرصت رهائی نیست
چو پا ز آبله پوشیده‌ای، برو بنشینکه ناقص است سلوک ار برهنه پائی نیست
که را کلیم ستودم که بر سپهر نرفت؟هزار حیف که پروای خودستائی نیست