گنج

غزل شمارهٔ ۷۱

صبر را از دهنت حوصله تنگ آمده استناله‌ها را ز دلت تیر به سنگ آمده است
مژه‌ات آفت جان، طرز نگاهت خون‌ریزبسته آن غمزه دو شمشیر و به جنگ آمده است
بدگمانیّ دلم ز آن صف مژگان داندگر به اسلام شکستی ز فرنگ آمده است
چه قمار است که در کوی بتان می‌بازند؟هر که باز آمده درباخته‌رنگ آمده است
عیب آن زلف، رسایی است، که در دامن توهر که دستی زده، آن طرّه به چنگ آمده است
ارّه تا نخل تمنای مرا قطع کندهمه تن پا شده وز پشت نهنگ آمده است
درِ دل بر رخ هر کس نگشاییم، کلیم!ای بسا عکس که بر آینه زنگ آمده است