غزل شمارهٔ ۷۰
دختر رز از کنار میکشان یکسو گرفتپردهای کز کار ما برداشت خود هر رو گرفت
بزم عشرت روشنائی از کجا پیدا کند؟کآتش می رفت و جانش دود تنباکو گرفت
سیر گلشن کردی و گل غنچه شد بار دگربسکه از شرم جمالت دست پیش رو گرفت
در بهاران جا به دست گل نمی افتد به باغبیشتر از سبزه میباید کنار جو گرفت
هندوان را هیچ جا دلکشتر از بتخانه نیستخال، جا در گوشهٔ چشم تو خوش نیکو گرفت
او که از زلف سیاه خویشتن رم میکندبا سیهروزی چو من هرگز نخواهد خو گرفت
خسته بسیار است در دارالشفای عشق، لیکآن شفا باید که کار درد از دارو گرفت
بسکه کردم گریه رام من شد آن وحشی، کلیمطفل اشکم از دویدن عاقبت آهو گرفت