غزل شمارهٔ ۶۷
ضعفم مدد ز قوت صهبا گرفته استدستم عصا ز گردن مینا گرفته است
کلک قضا مداد خط سرنوشت ماگوئی ز درد آتش سودا گرفته است
این نه صدف ز گوهر آسودگی تهی استآهم خبر ز عالم بالا گرفته است
تخم نهال سرد شود دانههای اشکتا قامتش به چشم دلم جا گرفته است
چیزیکه باز پس طلبند از جهان مگیرعاقل همین کناره ز دنیا گرفته است
دارم رهی به پیش که انگشت خارهااز من حساب آبلهٔ پا گرفته است
صبحی است عارضت که دل از آب و رنگ آنسامان اشکریزی شبها گرفته است
زان برق حسن کآفت هر گوشهگیر شدآتش در آشیانهٔ عنقا گرفته است
غیر از زیان ندیده به راه طلب کلیمگر زانکه قطره داده و دریا گرفته است