غزل شمارهٔ ۶۵
علاج عاشق دلگیر سیر بستان نیستبه چشم تنگدلان غنچه کم ز پیکان نیست
ز استخوان شهیدان اگر نخیزد دوددلیل راهروان کس درین بیابان نیست
ز بهر تن زرهی نیست به ز نقش حصیربرای سر سپری بهتر از گریبان نیست
حدیث تلخ از آن لب برون نمیآیدکه شور طوفان در طبع آب حیوان نیست
به دور حسن تو گل از نظر چنان افتادکه چشم رخنهٔ دیوار بر گلستان نیست
ز راه پر خطر عشق زین عجب دارمکه سیل ریگ روانش به فکر طوفان نیست
مرا ز صحبت مینای باده شد روشنکه رازِ هرکه تنکظرف گشت پنهان نیست
ز باد دامن، بر هم خورد محبتشانمیان شعله و شمع اتحاد چندان نیست
یکی است خانهٔ زنجیر و خانهٔ دنیادرین دو خانه فراغت نصیب مهمان نیست
چگونه پای به دامان عافیت پیچیکلیم آبلهها گر فراخ دامان نیست