گنج

غزل شمارهٔ ۵۷۰

نیست بیفایده این بیخودی و مدهوشیعقل را پخته کنم از سفر بیهوشی
هیچ دل نیست که با عشق نباشد گستاخکو حبابی که بدریا نکند سر گوشی
اخگر از عاقبت کار جهان باخبرستتن خاکستریش بین پس از اطلس پوشی
سرش از دوش بمقراض فنا بردارندشمع اگر با تو کند آرزوی همدوشی
زهر چشمش نکند دست هوس را کوتاهتلخی می نشود مانع ساغر نوشی
همه جا حوصله خوبست بجز بزم شرابکه ز کس فوت شود فایده بیهوشی
تو که بر حرف کسی گوش نمی اندازیچه شود گر دهیم رخصت یک سر گوشی
حاصل هر دو جهان را بسخن گر بدهندمگشا لب چه توان یافت به از خاموشی
گرچه بهر گهر آبله جا نیست کلیمچون صدف ساخته دل با غم تنگ آغوشی