غزل شمارهٔ ۵۴۲ - در مدح شاهجهان
غرور حسنش از بس با اسیران سرگران کردهزره برگشته تیرش استخوانم گر نشان کرده
بعاشق دشمنست آنسانکه هرگز گل نمی بویدز گلزاری که دروی عندلیبی آشیان کرده
بر آن لب خال مشکین چیست، نقاش ازل گویاز کار خویش چیزیرا که خوش کرده نشان کرده
گهی از ناوک آه سیه روزان حذر میکنکه مژگان تو پشت طاقت ما را کمان کرده
نمی دانم چرا مردم بخونش تشنه تر گرددصراحی در تن ساغر اگر صد بار جان کرده
اگر چه دیده ام خود می برد در جستجوی اوز بینابی بهر سو باز قاصدها روان کرده
دهن گر از هجوم بوسه خواهان کرده رو پنهانکمر خود را چرا از دیده مردم نهان کرده
نه اشک از دیده سودی دید و نه نظاره بهبودیدرین دریای خون هر کس مسافر شد زیان کرده
کلیم از دست بیداد تو کی باز از فغان داردزبانی را که وقف مدحت شاه جهان کرده