غزل شمارهٔ ۵۴۱
تا کی خورم غم دل با نیم جان خستهدست شکسته بندم بر گردن شکسته
جمعیت حواسم ناید بحال اولگمگشته دانه ای چند از سبحه گسسته
یکدسته کرده دوران گلهای نه چمن راوز آن زه گریبان بر دسته رشته بسته
اهل جهان نشانشان یکرنگ آشکارستگرد نفاق دلها بر چهره ها نشسته
مشکل ز تن برآید جان علایق آسودچسبیده بر غلافست شمشیر زنگ بسته
دارم دلی که هرگز نشکسته خاطریرابیمار گشته از غم، پرهیز اگر شکسته
در دامگاه عشقت جانکاه صید و صیادمرغ پریده از دام تیر ز صید جسته
اشکت کلیم نگذاشت در نامه ها سیاهیبهر که می فرستی مکتوبهای شسته