گنج

غزل شمارهٔ ۵۴

دل پس از طوف حرم بر در میخانه نشستهر کجا شیشهٔ می دید چو پیمانه نشست
رفتی از دیده و من دشمن چشمم، که چرابسفر زود رود هر که درین خانه نشست؟
کس گرفتار بر ابروی تو چون چشمت نیستزیر آن تیغ بلا سخت اسیرانه نشست
همنشین می‌دهیم پند، ولی معذوریخوی دیوانه گرفت آنکه به دیوانه نشست
بیشتر از همه مرغ دل ما را کشتیجرمش این بود که در دام تو بی‌دانه نشست
خواهم از پای خود این بند وفا بردارمچون نگین چند توان بر در یک خانه نشست؟
ترک این هرزه روی‌ها نتوان کرد، کلیمنمکش رفت چو دیوانه به ویرانه نشست