غزل شمارهٔ ۵۱۶
باز میخارد کفم خواهم دگر بر سر زدناین بود از ما بدام عشق بال و پر زدن
در حق آن قامت دلکش وصیت کرده استوقت رفتن شمع رعنائی و گل بر سر زدن
از غم آندل که گم شد می زنم بر سینه سنگچون درین غمخانه کس نبود چه حاصل در زدن
گرچه میگویند نیکوئی کن و بفکن در آبحیف باشد خاکپایش را بچشم تر زدن
کم خریداری برای ما هنر باشد نه عیبکی توان بهر کسادی طعنه بر گوهر زدن
دعوی فهمیدگی دارد گواهان، زان یکیستنزد مردم لاف از فهمیدگی کمتر زدن
ایکه دلگیر از حیاتی یاد از پروانه گیراز ملال زندگانی سینه بر خنجر زدن
رنج و راحت را تلافی از عقب چون می رسدخار غم در پا شکستن به که گل بر سر زدن
دستهایم چون فلاخن هر دو بی سرپنجه شداز تأسف تا بکی بتوان بیکدیگر زدن
آنکه حرف از بیم بدنامی نزد با ما کلیمنیکنامی باشدش با مدعی ساغر زدن