غزل شمارهٔ ۵۱۵
نگسست عهد صحبت، می از هوای بارانآری همیشه باشد برق آشنای باران
در روز ابر باید ساغر شمرده خوردنیعنی بود برابر با قطره های باران
افکنده اند بر ابر مستان سر برهنههمچون حباب دستار در رونمای باران
در کشور گلستان گلبن اگر چه شاهستاز گل گرفته کاسه، باشد گدای باران
بیداد پاک طینت بر دل گران نباشدبر سینه می توان خورد تیر جفای باران
در گلستان کشمیر هر روز کامیابستچشم از جمال ساقی گوش از صدای باران
میخانه آستانش گل شد ز سجده مااز بسکه هست ما را بر سر هوای باران
سازم بآب حیوان گاهی که می نباشددر خشکسال باشد شبنم بجای باران
ساقی بمی پرستان دارد کلیم دایماحسان بی تقاضا همچون عطای باران