غزل شمارهٔ ۴۹۷
از هر طرف که تا زند ما صید سربراهیمیکسو شدن ندانیم خاک چهارراهیم
هرچند ابر رحمت روی کسی نبیندبهتر شناخت مار را زانرو که روسیاهیم
درودائی که خضرش از تاب تشنگی سوختمیراب جوی اشکیم، سایه نشین آهیم
آن می که مست ازویم نه جام دیده نه جممانند شمع سرخوش زانچشم خوش نگاهیم
احوال ما دگرگون از جزر و مد مستیستگاهی چراغ شامیم گه شمع صبحگاهیم
گرد از دل رمیده تا کی بخون بشوئیمنه چشم عاشقانیم، نه خاک رزمگاهیم
از دستهای بالا پای کمی نداریمبرق ستم ز هر سو سر می زند گیاهیم
بی برگی تجرد کس را سبک نسازدما دانه را نیابیم هر چند برگ کاهیم
ما را کلیم چندان دلبستگی بجان نیستبرخون خویش دایم بی مدعی گواهیم