غزل شمارهٔ ۴۸۷
تمام دردم و روی دوا نمی بینمبچشم خواهش خود توتیا نمی بینم
براه دیدنت از بس نگاه ضبط کنمدمیکه راه روم پیش پا نمی بینم
اگرچه پرده حیرت غبار چشم منستز عشوه های نهانی چها نمی بینم
بزخم اگر چه بسی کار تنگ می گیردخوشم به بخیه که روی دوا نمی بینم
میان لشکر بیگانه تغافل اوبجز نگاه دگر آشنا نمی بینم
برون نمی روم از خانه همچو آئینهاگر بدیدنم آیند وا نمی بینم
بجز کدورت از افلاک هیچ حاصل نیستبغیر گرد درین آسیا نمی بینم
دلم بدست تو، دستم بسر زماتم دلفغان که دست و دل خود بجا نمی بینم
کلیم گر همه تن چون حباب دیده شومبچشم حرص در آب بقا نمی بینم