گنج

غزل شمارهٔ ۴۸۶

آستین گریه را گاهی که بالا می زنمسیلی سیلاب بر رخسار دریا می زنم
نیستم بیکار، شغلی می تراشم بهر خویشدست اگر بردارم از سر تیشه برپا می زنم
کی هوای گوشه عزلت ز سر بیرون کنممنکه طعن دربدر گردی بعنقا می زنم
در خطرها یاری از کس خواستن بیجوهریستبر صف مژگان خونریز تو تنها می زنم
دست بر هم می زنم از حسرت دامان تومنکه پشت پا بسامان دو دنیا می زنم
در کنار تربیت مانند لعلش جا دهدشیشه می را گر از مستی بخارا می زنم
نم نگیرد ساغرم از خشکی طالع کلیمچون حباب ار کاسه خود را بدریا می زنم