غزل شمارهٔ ۴۸۴
طالع وارون بر آن برگشتهمژگان بستهایمگرچه بیقدریم خود را بر عزیزان بستهایم
موری از تاب کمر ما را تواند صید کردچشم همت گرچه از ملک سلیمان بستهایم
دیده گر سیراب شد، دل تشنه یک قطره ماندخانه ویران کرده تا آیین دکان بستهایم
دانه دام تعلق مزرع گیتی نداشتما به امید چه یارب دل به دوران بستهایم
خاطر آشفته ما هست عیب روزگاربر سر ایام دستار پریشان بستهایم
ما و می در این چمن چون توبه فصل بهارروز اول با شکستن عهد و پیمان بستهایم
از شکسته کشتی ما تا گهی یاد آوردرشتههای موج بر انگشت طوفان بستهایم
در حصار آهن ما غم نخواهد راه کردرخنههای سینه را یکسر ز پیکان بستهایم
خار مژگان را به چشم کم مبین دیگر کلیمچار موسم از گلش نخل شهیدان بستهایم