غزل شمارهٔ ۴۳۴
دل شاد از آنم که دل شاد ندارموارسته منم خاطر آزاد ندارم
در راه تو جان بر لب و سر بر کف دستمشمع سحرم حاجت جلاد ندارم
ترسم نبرد راه نسیمی بچراغمشب نیست که شمعی بره باد ندارم
باید زمن آموخت ره و رسم اسیریعمریستکه در دامم و صیاد ندارم
بینام باو نامه نویسم، چه توان کردچون نام خود از شغل غمش یاد ندارم
دامان ترم پاکتر از دامن دریاستشرمندگی از عصمت زهاد ندارم
شب نیست که در دست پی مشق جراحتپیکان تو چون خامه فولاد ندارم
با نیک و بدم همچو کلیم آینه صافستگر شمع شوم رنجشی از باد ندارم