غزل شمارهٔ ۴۳۳
آن سالکم که با خضر هرچند هم نشینمسرگشته همچو پرگار در گام اولینم
از بیم دید و وا دید بگریزم از عدم همگر بعد مرگ بیند در خواب همنشینم
دایم زهمت فقر خرجم ز دخل بیش استخرمن بمور بخشم با آنکه خوشه چینم
آزار ما تلافی از آسمان نداردبیمرهم است زخمم هم طالع نگینم
ظاهر بباطن من یکرنگ گشته در عشقچون شمع می گدازد با دست آستینم
امید رستگاری ز آغاز کار پیداستدر خانه کمانست صیاد در کمینم
این سرنوشت بد هم دایم بکس نماندسیلاب اشک شوید آخر خط جبینم
شیرین زبانی من دام عوام نبودجوش مگس کند زهر در دیده انگبینم
دایم کلیم دوران در پستیم نداردشاید که قدردانی بردارد از زمینم