گنج

غزل شمارهٔ ۴۳۰

آتش دیگ هوس از دل سوزان گیرمآب لب تشنگی از آهن پیکان گیرم
خوابم اینست که در دیدنت از هوش رومخوردنم اینکه سرانگشت بدندان گیرم
عرق خجلت من سیل وجودم گرددفقر را گر دهم و ملک سلیمان گیرم
وجه می گر نبود منکه ببوئی مستمجا بهمسایگی باده فروشان گیرم
روش سوختن داغ ز دام آموزموز قفس قاعده چاک گریبان گیرم
از تف آتش آن تب که تنم را بگداختاز گل داغ گلاب از پی درمان گیرم
داده خویشتن ایام چو می گیرد بازحیف باشد که بجز پند زدوران گیرم
دارم آن حوصله و صبر که غم هم نخورماز تهیدستی اگر روزه حرمان گیرم
نتوان بود کلیم اینهمه در بند لباسبهر اطفال سرشکی که بدامان گیرم