گنج

غزل شمارهٔ ۳۹۸

چشم جادوی تو در دلجویی اهل نیازهیچ کوتاهی ندارد عمر مژگانش دراز
رشته جان و رگ دل در خم مژگان اوستهیچکس دیدی به یک مضراب بنوازد دو ساز
هرکسی سازی به ذوق خویشتن سر می‌کنددل میان مطربان خوش کرده یار دلنواز
جامه دیوانگی بر قد هرکس راست نیستاز دوصد دیوانه یک تن نیست عریانی تراز
در قمار عشق بازی با تو نقشم خوش نشستچون؟ نباشد اینچنین تو پاک بر، من پاکباز
از نشان خون ناحق کشتگان او را چه باکبال گنجشک است فرش آشیان شاهباز
تا نبود این تاج زرین بر سرش آسوده بودشمع افتاد از هوای سرفرازی در گداز
شعر اگر وحی است محتاج سخن‌فهمان بودچون ممیز در میان نبود چه سود از امتیاز
بیشتر ما را کلیم آفت رسد ز ابنای جنسشیشه از سنگست و از وی بیش دارد احتراز