گنج

غزل شمارهٔ ۳۹۰

صاحب همت که دست از کار دنیا می‌کشدکی دگر زان دست خار یأس از پا می‌کشد
از ستم بر ناتوانان بالد آن سرکش به خویششعله چون مشت خسی را سوخت بالا می‌کشد
آینه از باطن صافست محنت‌کش ز زنگشیشه از روشندلی بیداد خارا می‌کشد
اشک‌ریزان تا غبارِ جلوه گاهش رفته‌اندزلف را در خون کشد گاهی که تا پا می‌کشد
جاهلان را فخر می‌باید ز جهل خود که دهرانتقام جرم نادان را ز دانا می‌کشد
ما به این سامان چرا شرمنده باشیم از سپهرگوهر بی‌آب کی منت ز دریا می‌کشد
تا قلم برداشت قمری آشیان خواهد نهادسر و بالای ترا نقاش هرجا می‌کشد
دشمنی را باعثی باید، نمی‌دانم کلیماشک از بهر چه لشکر بر سر ما می‌کشد