غزل شمارهٔ ۳۸۹
ز تازه شاخ گلی خانه ام گلستان بودگل بهار امیدم بجیب و دامان بود
بجام آتش حسرت ز دود می ننشستبخانه خس و خاشاک برق مهمان بود
ز چاک پیرهنش سیر گلستان کردمهزار رنگ گل بوسه در گریبان بود
بکف پیاله، بسر باده، حرف بوسه بلبز روزگار بسی کار ما بسامان بود
درازدستی ما عاقبت چه گلها چیدزگلشنی که ز شبنم گلش گریزان بود
هزار قافله آرزوی لب تشنهمقام کرده بدور چه زنخدان بود
هلاک آن شب قدرم که چشم بخت آنجامجال خواب نمی یافت بسکه حیران بود
کلیم تشنه که لب را ز گریه تر می کردز بختمندی میراب آبحیوان بود