غزل شمارهٔ ۳۸۶
مرد حقبین که بلا را ز خدا میبیندتیغ را بر سر خود بال هما میبیند
دیده را میل کشی چون دگران سرمه کشندگر بدانی نظربسته چهها میبیند
زنگ میخواهد از آیینه نظر چون تنگستای بسا دیده که تن را به قبا میبیند
عالمی را که کتابست به حق راهنماکعبه دارد هوس و قبلهنما میبیند
بخت ما در شب زلف تو دمی خواب نکرداین قدر خواب پریشان ز کجا میبیند
نیست بیقدر کسی در نظر تنگ جهانخاک را دسته گل بر سر ما میبیند
دیده بستن ز جهان فیض و گشایش داردچون گدا کور شود برگ و نوا میبیند
هر کرا دیده نبندند ز کویت نبرندپیش پا گرچه نبیند به قفا میبیند
تیره گردید کلیم آینه زانوی منبس که در گوشهٔ غم روی مرا میبیند