غزل شمارهٔ ۳۸۵
دوران زکار بسته اگر عقده وا کنددست شکسته را ببریدن دوا کند
بسیار کفش آبله ها پاره می شودتا کس سراغ آن گهر بی بها کند
زاهد زبس بمکتب تعلیم کودنستاستاد خواهد ار همه کسب هوا کند
تا چند دست بر سر و پایم بگل بودعیش آن بود که عاشق بیدست و پا کند
هر جا که مستمع بسخن دیر می رسدبگذار تا زبان خموشی ادا کند
بر روی شاهد سخن ابروی دلکشی استآرایشی که ناخن دخل بجا کند
لب تشنه تا بچاه نیفتد نیابد آبمیراب روزگار چو حاجت روا کند
ناصح نمی توان بفسون دل ازو بریدکس چون سپند سوخته ز آتش جدا کند
افتاده ام ز دیده روشندلان کلیماز دیدن من آینه رو بر قفا کند