غزل شمارهٔ ۳۸۳
خوش آنزمان که عتاب بهانه ساز نبودزبان تیغ جفا اینقدر دراز نبود
بروی طوفان روزیکه دیده وا کردمبروی دریا چشم حباب باز نبود
بلند و پست جهان با هم است پس زچه رونشیب بخت مرا طالع از فراز نبود
نشسته ایم بخاک سیه ز طبع بلندسزای آنکه طبیعت زمانه ساز نبود
گهر خزف بود آنجا که گوهری نبودهنر غریب شد آنجا که امتیاز نبود
مگیر سهل اگر درد عشق یکروز استکدام روز تب شمع جانگداز نبود
دمیکه تخته مشق جراحتش بودمهنوز آن مژه شوخ تیغ باز نبود
شکایتی که دل از زلف تابدار تو داشتکم از شکایت شمع از شب دراز نبود
کلیم نسبت شمع ار بشعله چسبان شدبتنگ درزی ربط نیاز و ناز نبود