غزل شمارهٔ ۳۲۴
دلم به ملک قناعت نشان نمیداندفغان که این سگ نفس استخوان نمیداند
شتاب عمر دلم را به شکوه آوردهجرس به جز گله کاروان نمیداند
یکیست انجمن و خلوتم ز شور جنونکه گردباد کنار و میان نمیداند
به سان شعله زبانم به عجز راه نبردلبم چو جام لبالب فغان نمیداند
چه برگ شادی ازین روزگار میخواهیکه رسم خنده گل زعفران نمیداند
سری که قطع تعلق نکرد از تن خویشطریق سجدهٔ آن آستان نمیداند
هوای زلف تو دارد دلم چو آن مفلسکه غیر هند به عالم مکان نمیداند
حریف باخته بیصرفه باز میباشدز هرکه دل ببری قدر جان نمیداند
خدنگ ناله ما همچو شعله شمعستمسافرست و ز مقصد نشان نمیداند
به عرض حال دل آن چشم مست وانرسدز تُرک نیست عجب گر زبان نمیداند
درین زمانه ز هم حُسن و عشق بیخبرندچمن گر آب خورد باغبان نمیداند
کلیم ناله من سر به راه نه فلکستولی ز دل ره کام و زبان نمیداند