گنج

غزل شمارهٔ ۳۲۳

دست حسنت پنجهٔ خورشید تابان می‌بردترک چشمت تاخت بر ملک سلیمان می‌برد
خوش قماری بیش ازین نبود که در اقلیم حسنهرکه می‌بازد دلی آن چشم فتّان می‌برد
هر تنک‌ظرفی که نقد صبر او کم می‌شودبدگمانی پی به آن زلف پریشان می‌برد
ز مغیلان بخت پاانداز سامان می‌کندهرگهم شور جنون سوی بیابان می‌برد
ای که آب خضر را با می برابر می‌کنیکی غمی از خاطر خود آب حیوان می‌برد
می‌شمارد داخل رزقش سپهر خرده‌بینگر کس انگشت ندامت را به دندان می‌برد
دست ما از کار گر افتاد پر بیکار نیستتحفه چاک گریبان را به دامان می‌برد
سالک راه فنا را می‌گذارد رشک شمعکو به یک شب راه هستی را به پایان می‌برد
بر ندارد کس شهیدان را ز قربانگاه عشقکشته را سیلاب خون اینجا ز میدان می‌برد
چون طمع غالب شود از جای برخیزد کلیمنیک و بد را حرص چون سیلاب یکسان می‌برد