گنج

غزل شمارهٔ ۳۲۱

مرا مسوز که نازت ز کبریا افتدچو خس تمام شود شعله هم ز پا افتد
غمِ زمانه ، ز ما بیدلان ندارد ننگ،بسان دزد که در خانه گدا افتد
لباس فقر بزاری نصیب هر کس نیستخوشا تنی که بر آن نقش بوریا افتد
دلم ز همرهی اشک وانمی ماندنه آتشی است که از کاروان جدا افتد
تلافی ار نکند روزگار عقده گشاستگره ز هر چه گشاید بکار ما افتد
بغیر دیده که از گریه آب و تابش رفتکه دیده ز آب روان خانه از صفا افتد
چو قرعه در بدنم استخوان شکسته شودز ضعف گر بسرم سایه هما افتد
کشنده تر ز مرض منت طبیبان استخوشست درد بشرطی که بیدوا افتد
حریص چشم طمع دارد از کریم و لئیممگس بخوان شه و کاسه گدا افتد
اگر حمایت فقرش کند سپردارینمی گذارد کاتش ببوریا افتد
سیاه روزی ما رنگ بست خواهد شدکلیم اگر بمن آن چشم سرمه سا افتد