غزل شمارهٔ ۳۲۰
از جهان بخت بابرام گدا می خواهدمشت خاکی که برای سر ما می خواهد
دل ازین عمر سیه روز بتنگ آمده استشمع کوتاهی شب را زخدا می خواهد
سرم از افسر و از ظل هما بیزارستموی ژولیده و سودای رسا می خواهد
گرچه خار رهت از پای کشیدن حیفستچکنم گر نکشم آبله جا می خواهد
نبود صاحب همت که زاهل طمعستتنگ چشمی که اجابت زدعا می خواهد
این خسیسان که تو بینی بجهان در کارندکه خس و خار زسیلاب فنا می خواهد
آنقدر می رود از راه برون مرشد شهرکه گر از هوش رود راهنما می خواهد
زین تلون که فلک را بنهادست کلیمنتوان یافت که رو کرده کرا می خواهد