گنج

غزل شمارهٔ ۳۱

که خریدی ز غم گردش دوران ما را؟دیده گر مفت نمی‌داد به طوفان ما را
مفلس ار جنس خود ارزان نفروشد چه کند؟کم بها کرد تهی دستی دوران ما را
اشک این گرسنه چشمان مزه دارد هرچنددهر بر خوان تهی ساخته مهمان ما را
در چمن دیده ز نظارهٔ گل می‌پوشمتا نگیرد نمک آن لب خندان ما را
عمر آخر شد و انگارهٔ آدم نشدیمگرچه زود است قضا این‌همه سوهان ما را
ناصحان گر نتوانید که آزاد کنیدبفروشید به آن زلف پریشان ما را
خصمی زشت به آئینه چه نقصان داردچه غم از دشمنی مردم نادان ما را؟
چون گهر غربت ما به ز وطن خواهد بوددربه‌در گو بفکن گردش دوران ما را
چشم جادوی تو هر چند برد دل ز کلیمباز دل می‌دهد آن عشوهٔ پنهان ما را