گنج

غزل شمارهٔ ۲۹

به هر منزل فزون دیدم ز هجران زاری دل راخوشا حال جرس، فهمیده است آرام منزل را
ز شوق دوست زان‌سان چشم حسرت بر قفا دارمکه رو هم گر به راه آرم نمی‌بینم مقابل را
چمن را غنچهٔ نشکفته بسیار است، می‌ترسمکه در گلزار ایران هم نبینم شادمان دل را
اسیر هندم و زین رفتن بی‌جا پشیمانمکجا خواهد رساندن پرفشانی مرغ بسمل را
اگرچه هند گرداب است امان از وی نمی‌خواهمنگیرد دست استغنای من دامان ساحل را
به امید صبوری از درش بار سفر بستمخورند آری به امید دوا زهر هلاهل را
به ایران می‌رود نالان کلیم از شوق همراهانبه پای دیگران همچون جرس طی کرده منزل را