غزل شمارهٔ ۲۸۷
بکن بیخ صبوری حسرت دیدار میآردچو میرد باغبان این نخل برگ و بار میآرد
کدورت میفزاید جام خاکی، حیرتی دارمکه این آیینه چون بینم بود زنگار میآرد
دلی دارم چنان بیگانه از عشرت که در گلشنپی نظاره گل روی در دیوار میآرد
دیاری کش تو بیپروا طبیب دردمندانیاجل از رحم شربت بر سر بیمار میآرد
نصیبم نیست شهد راحتی بیزهر اندوهیصبا بوی گل گر آورد با خار میآرد
کلیم از گریه گفتم آبرویی رو دهد ما راچه دانستم که اشک آتش بروی کار میآرد