گنج

غزل شمارهٔ ۲۵۶

گر سیل فتنه خیزد دل را چه مشکل افتدجز اشک نیست ما را باری که بر گل افتد
عاقل بکار دنیا بسیار لاابالیستهمسایه جنونست عقلی که کامل افتد
سیلاب اشک مجنون تا دشتبان وادیستکی گرد می تواند دنبال محمل افتد
از لرز بیقراری عکس افتد از کنارشآینه گر برویت روزی مقابل افتد
یکدست تیغ و شهری سرگرم سرخ روئییک بخیه زخم شاید در دست صد دل افتد
گر روزگار خواهی از تو حساب گیردآسان شمار بر خود کاریکه مشکل افتد
دریادلان کریمند در آنچه خود نخواهندتا خس بود کی از بحر گوهر بساحل افتد
راه گریز را هم چالاکیئی ضرور استچون می گریزد از کار طبعی که کاهل افتد
کار کلیم باشد آنجا مگس پرانیهر جا که دلربائی شیرین شمایل افتد