غزل شمارهٔ ۲۵۵
ایدل چو راز دوست نخواهی سمر شودنامش چنان مبر که زبان را خبر شود
سر دارد الفتی بهوایت که چون حباببا او سفر کند اگر از سر بدر شود
جاهل برو ز مرشد بیمعرفت چه فیضکوری کجا عصاکش کور دگر شود
زنجیر زلف او دل دیوانه را شناختسودا مقررست که شب بیشتر شود
منت کش از حمایت کس نیست عجز ماتا نقش سینه هست که ما را سپر شود
دود سپند بیهنری چون شود بلندآتش زن ستاره اهل هنر شود
بر اهل عقل فیض جنون کم ز باده نیستباید کسی ز کار جهان بی خبر شود
هر کس اگر بقدر هنر بهره یافتیبایست آب بحر نصیب گهر شود
از هیچیک ندارد امید اثر کلیمگره آه شعله گردد و اشکش شرر شود