گنج

غزل شمارهٔ ۲۴۱

زیک قطره سرشکم تن زجا شدبلی اشک از رخ من کهربا شد
بمن نوبت نداد آنچشم پرحرفپس از عمریکه راه حرف وا شد
حنای پنجه قاتل نشد حیفکه خونم آب از شرم بها شد
همیشه در طریق حق شناسیاگر گم گشت راه از رهنما شد
بیکتائی علم گردید زلفشبزیر بار دلها تا دو تا شد
ندیدم جز غبار خاطر از چرخنصیبم کرد ازین نه آسیا شد
بافسر گر رسد رفعت نیابدسری کز کرسی زانو جدا شد
چو ندهد فرصت بر خوردن از کامبگیر آن کام کز گردون جدا شد
کلیم از ننگ عریانی برآمدتنش را جامعه نقش بوریا شد