گنج

غزل شمارهٔ ۲۳۳

دود آهم رنگ از خورشید عالمتاب برددست مژگان ترم سرپنجه پنجاب برد
خواستم هر جا که زنجیر علایق بگسلمسستی بختم گرو از رشته بیتاب برد
دربدر نتوان بدنبال خریداران خریدخوب شد کاسباب ما را یک قلم سیلاب برد
دیده ام سرمایه ای اندوخت از سودای دلهرقدر کاورد حیرت در عوض خوناب برد
دیده خود را باخت تا دلخواه کار اشک ساختآخر از شادابی گوهر صدف را آب برد
راه عشق آسایشی دارد که جان می پروردبر سر هر خار پای رهروان را خواب برد
راه خرج ارباب دنیا بسکه بر خود بسته اندباده نتواند غبار از خاطر احباب برد
عدل و داد عشق را نازم که در اقلیم اوابر تاوان می دهد گر خانه را سیلاب برد
صحبت دوشین ما را دیده بر هم زد کلیمآری آری ابر دایم رونق مهتاب برد