غزل شمارهٔ ۲۳۲
گر فلک هر چه بما کرده عطا می گیردگوشه فقر و فنا را که ز ما می گیرد
زان سعادت که بود لازم ویرانه فقرخویش را جغد برابر بهما می گیرد
جذبه حرص بطبعی که برد پنجه فرواز گدا کاسه و از کور عصا می گیرد
طرفه رسمی است که باشد ز همه واپس ترهر که در کوی تو پیش از همه جا می گیرد
گل ببازار چمن خرده خود را همه روزبصبا می دهد و بوی ترا می گیرد
چون سوی غنچه بیاد دهنت می نگرمنمک لعل لبت چشم مرا می گیرد
در غم آباد جهان طبع شرارم هوس استکه دلش زود ازین آب و هوا می گیرد
طره در غارت جان هر مژه در دزدی دلزین میان عاشق بیچاره کرا می گیرد
بسکه آمیخته خاکستر دل با نفسماز دم گرم من آئینه جلا می گیرد
تیغ نازش بستم جان نستاند ز کلیمزخم او جان زپیش روی نما می گیرد