گنج

غزل شمارهٔ ۲۰۹

دست خشک بخت من هر جا که تخم افکن شودوقت حاصل چون شود خاکسترش خرمن شود
در چراغم منت روغن ندارد روزگارخانه را آتش زنم تا کلبه ام روشن شود
باجرس گوئی درین ماتم سرا هم طالعمخنده هر گه بر لب ما جا کند شیون شود
نزد ما سود سفر سرمایه از کف دادنستراه ما ناامن خواهد شد چو بیرهزن شود
دیده تا باز است راه نور بر دل بسته استخانه ها در شهر ما تاریک از روزن شود
چون نسوزم کز فسونسازی بخت چربدستخاک اگر بر سر کنم بر آتشم روغن شود
قدرتم را جمله صرف خصمی خود می کنمدست بر سر می زنم آندم که دست از من شود
چون شکاف شانه منزل می کنم در نیمه راهکو چنان قوت که خاک از جیب تا دامن شود
در شکم نافش بنام من برد دست قضاچون بطفلی فتنه ایام آبستن شود
ساز و برگت حاجت افزاید ببین فانوس راچون بیابد شمع را محتاج پیراهن شود
ناگوارست ارچه زاهد باده کش گردد کلیمبرنمی آید زخشکی گرچه تر دامن شود