گنج

غزل شمارهٔ ۱۹۵

عیش در کلبه ما گوشه نشین می باشددید و وادید مکن عید همین می باشد
سر و سامانم چون شیشه می نیست زخودروش اهل خرابات چنین می باشد
هر که حرصش فکند هر دری و هر جائیهمه جا صدرنشین همچو نگین می باشد
گر نیاید نگهش از پس مژگان بیرونچه عجب شیوه صیاد کمین می باشد
رفتنی نیست غبار دل آزرده ماهمچو گردیست که بر روی زمین می باشد
آب در دیده آئینه خورشید آردآب و تابی که در آن صبح جبین می باشد
رو بمحراب چو زهاد نشستن زچه روستچشم جادوی تو چون آفت دین می باشد
کلبه فقر هم اسباب تجمل داردبوریا مسند ویرانه نشین می باشد
خانه صبر من از دیدن او سوخت کلیماین چه شمعیست که در خانه زین می باشد