گنج

غزل شمارهٔ ۱۹۴

دل ز جا رفت، از پی آن سرو قامت می‌رودمی‌پرد چشمم به استقبال حیرت می‌رود
کس به ذوق خویش ترک خانمان خود نکردخونم از بیداد مرهم از جراحت می‌رود
تهنیت نوبر نکرد و گرد خوشحالی نگشتعید ما دایم به قربان مصیبت می‌رود
گر به حشر از جور مه‌رویان شکایت سر کنمرنگ از رخسار خورشید قیامت می‌رود
زندگی چون تلخ گردد بیدلان پردل شوندمرگ چون راحت شود قدر شجاعت می‌رود
در ره عشقت که آتش خون و خاکش آتشستمی‌روم سر در هوا تا پای جرأت می‌رود
هیچ چیز از ما پسند خاطر خوبان نشدحیرتی دارم که چون هوشم به غارت می‌رود
معصیت کز خاکیان خیزد غباری بیش نیستگر رود گردی چه از باران رحمت می‌رود
توشه‌ی تحسین‌باران، همره او کن کلیمگو که این، اینجا نمی‌ماند به غربت می‌رود