غزل شمارهٔ ۱۶۶
ناله می آید بکویت راه چندان دور نیستگر تو هم گاهی کنی یاد اسیران دور نیست
گرچه ما را می دهی بر باد بفشان دامنتتا بدانی خاک مشتاقان زدامان دور نیست
کیست در کویت که شبها ناله ام نشنیده استجمله می دانند کاین بلبل زبستان دور نیست
می کند هجرت مدار از آنکه می داند که منگر کشد کارم بمردن آبحیوان دور نیست
تا دل و جان بود دادم، ای صبا آخر تو همبوی گل را قیمت ارزان کن گلستان دور نیست
دست بیتابی بفرقم مشت خاکی هم نریختتا زدامانت جدا شد از گریبان دور نیست
با بلا هم پیرهن یارب کسی چون من مبادپا اگر در دامن آرم از مغیلان دور نیست
دور از آن درگه ندارد خاطرجمعی کلیماز وطن آواره گر باشد پریشان دور نیست